1620بازدید 0دیدگاه‌ها

از «شورشی» تا «بلید رانر»: چرا «آینده» در فیلم‌ها همیشه این قدر سیاه است؟

نویسنده:‏درفروردین ۲۰, ۱۳۹۴
 

  اکنون در دورانی به سر می‌بریم که عصر طلایی فیلم‌های ناکجاآبادی (dystopian films) یا پادآرمان‌شهری به حساب می‌آید. فیلم‌هایی به شدت سیاه و نومیدانه که داستان‌شان در دورانی در آینده –معمولاً یک آینده‌ی نزدیک- می‌گذرد و زندگی عادی کاملاً به هم ریخته و هیچ کس، حتی فاشیستی که کنترل امور را به دست دارد، خوشحال نیست. در مواردی هم که آدم‌ها خوشحال به نظر می‌رسند، به خاطر این است که سردسته‌ی فاشیست آن‌ها را فریب داده تا خیال کنند خوشحالند و این خوشحالی چندان ادامه پیدا نمی‌کند. این یک آرمان‌شهر یا اتوپیا (utopia) نیست، این آرمان‌شهری است که سر و ته شده است. این یک پادآرمان‌شهر، ناکجاآباد یا دیستوپیا (dystopia) است.

سال گذشته موج قدرتمندی از فیلم‌های ناکجاآبادی شکل گرفت. فیلم‌هایی از قبیل «عطش مبارزه: زاغ مقلد – بخش اول»، «طلوع سیاره‌ی میمون‌ها»، «واگرا»، «دونده‌ی هزارتو»، «پلیس آهنی»، «پالایش: آنارشی»، «برف‌شکن»، «The Rover»، «اتوماتا» و «The Giver». این فهرست طولانی از فیلم‌های ناکجاآبادی –که همه‌ی آن‌ها ارزش هنری یکسانی ندارند- بعد از فیلم‌هایی مانند «بهشت»، «پالایش»، «عطش مبارزه: اشتعال» و «فراموشی» از راه رسیدند که سال گذشته ساخته شدند. خود این فیلم‌ها نیز به دنبال مجموعه‌ی دیگری از فیلم‌ها ساخته شدند که در سال ۲۰۱۲ روی پرده رفته بودند: «Looper»، «اطلس ابر»، «Dredd»، «Total Recall» و قسمت اول «عطش مبارزه». پیام همه‌ی این فیلم‌ها یکسان است: ما آینده را دیده‌ایم، و آینده سیاه است.

فیلم‌های پادآرمان‌شهری، در دوره‌های پیش نادر بودند. فیلم‌هایی مانند «Soylent Green» و «بلید رانر» در دوره‌ی خودشان یکّه بودند و فیلم پادآرمان‌شهری دیگری آن‌ها را همراهی نمی‌کرد. این‌ها فیلم‌هایی بودند که گه گاه تصویری کوتاه از آینده ترسیم می‌کردند، نه آن‌که هر هفته یکی از این فیلم‌ها را ببینیم. حول و حوش سال ۲۰۰۵ نوعی توافق جمعی وجود داشت در مورد این‌که تولید و نمایشِ فیلم‌هایی با حال و هوای آینده‌ی اوروِلی به صورت جسته و گریخته، اشکالی ندارد، اما تولید انبوه چنین فیلم‌هایی تاثیر منفی زیادی خواهد داشت. اما اکنون این فیلم‌ها دسته دسته از راه می‌رسند، دنباله‌هایی برای آن‌ها ساخته می‌شود و حسابی پول درمی‌آورند. فیلم‌های پادآرمان‌شهری بیش‌تری در راه است. فیلم‌هایی از قبیل «چاپی»، «شورشی» و «۱۹۸۴: بخش سوم».

صحنه‌ای از فیلم «شورشی»

صحنه‌ای از فیلم «شورشی»

چند نکته‌ی فنی: زمان و مکان فیلم‌های پادآرمان‌شهری در دل جامعه‌های آینده قرار گرفته است، یعنی جایی که تمدن فروپاشیده، تنها کاریکاتوری از نظام قضایی باقی مانده، پلیس‌ها هم دسته‌ای اراذل و اوباش گردن‌کلفت‌اند و آسمان‌خراش‌ها را دسته‌ای گنگستر غرق در خال‌کوبی در دست دارند که با زن‌ها محترمانه رفتار نمی‌کنند. با این‌که جزئیات ممکن است از فیلمی به فیلمی دیگر تغییر کند –مثلاً آسمان‌خراش‌ها همیشه وجود ندارند، چون جنگ اتمی همه‌ی آن‌ها را از بین برده است- اما این‌ها مولفه‌های اصلی این فیلم‌ها هستند: «مکس دیوانه»، «Dredd»، «ماتریکس»، «گزارش اقلیت»، «پست‌چی»، «دنیای آبی» و «منطقه ۹».

در فیلم‌های پادآرمان‌شهری که معمولاً بلید رانر و قاضی دِرد نوعی قالب براشان فراهم می‌کنند، اغلب از سیستم‌های حمل و نقل عمومی سطح بالا خبری نیست، پیدا کردن غذایی مناسب و خوشمزه کار سختی است و به نظر می‌رسد همه‌ی شخصیت‌ها مدل لباس پوشیدن و آرایش‌شان را از آلیس کوپر الهام گرفته‌اند. همچنین، به نظر می‌رسد در آینده دیگر فرانسه‌ای وجود ندارد. زن‌ها در جامعه‌های پادآرمانی آرایش‌های بسیار غلیظ می‌کنند و حتی مردها هم از این قافله عقب نمی‌مانند. حتی در آینده‌ی دور، جوانان بی‌آزار و بی‌خطر به استفاده از خالکوبی پناه آورده‌اند تا مثلاً ترسناک جلوه کنند. و به عنوان قاعده‌ای کلی، هر بار که دوربین سراغ گیک‌های مبارزی می‌رود که می‌خواهند در برابر نیروهای تاریکی مقاومت کنند، گیکِ تازه‌کار مشغول کار با یک برنامه‌ی کامپیوتری است که انگار در سال ۱۹۷۸ طراحی شده است و انگار ساعت هوشمند هرگز اختراع نشده است.

در فیلم‌های پادآرمان‌شهری همواره گروهی مخالف وجود دارد. آن‌ها اغلب در شهرهایی زیرزمینی زندگی می‌کنند، شهرهایی که به نظر می‌رسد برای اُرک‌ها طراحی شده‌اند. دست‌کم یکی از این مخالفان شبیه شخصیت اصلی فلیم «دختری با خالکوبی اژدها» خواهد بود. یکی دیگرشان پیر و خردمند است. این دار و دسته در ابتدا هیچ رهبری ندارند منتظرند تا سر و کلّه‌ی نجات‌دهنده پیدا شود. سرانجام هم کسی مانند تام کروز یا شایلین وودلی از راه می‌رسد.

اولگا کوریلنکو و تام کروز در صحنه‌ای از فیلم «فراموشی»

اولگا کوریلنکو و تام کروز در صحنه‌ای از فیلم «فراموشی»

در فیلم‌های پادآرمان‌شهری، قهرمان معمولاً آدمی ناشی است که نمی‌خواهد خودش را قاطی شورشی‌ها بکند، اما بالاخره متقاعد می‌شود تا وارد امور شود. این موضوع از کتنیس اوردین Katniss Everdeen در «عطش مبارزه» گرفته تا اسنیک پلیسکن Snake Plissken در «فرار از نیویورک» به همین شکل است. به طرز جالبی کسی که قرار است بشریت را نجات دهد، دو S در نام خودش دارد و هیچ کس هم دلیل این موضوع را نمی‌داند. اما این نجات‌دهنده‌های بی‌خیال تنها به دلیل فشار بیش از حد دیگران به شورش یا انقلاب ملحق می‌شوند، یا این‌که چون کسی آن‌ها را حسابی عصبانی کرده است.

برخلاف فیلم‌های هیولایی، که چند لحظه‌ی بانشاط دارند، فیلم‌های پادآرمان‌شهری از اساس غمناک‌اند. همه از ته دل ناامیدند و آرزوی مرگ دارند، به جز گروه کوچکی از آدم‌های شیطان‌صفت که کنترل امور را در دست دارند، و البته دار و دسته‌ای که برای این آدم‌های شیطان‌صفت کار می‌کنند. بعضی وقت‌ها هم مانند فیلم The Giver آدم‌ها خیال می‌کنند خوشحالند، اما این خوشحالی به خاطر این است که یک فاشیست کلاه‌بردار آن‌ها را راضی کرده که آزادی‌شان را با زندگی راحت مبادله کنند. قاعده‌های اخلاقی معمولی در پادآرمان‌شهرها کاربردی ندارند و هیچ کس در قطارهای داخل شهری جای خودش را به پیرمردها و پیرزن‌ها نمی‌دهد. نورهای محیطی هم بسیار ضعیف‌اند. نظام آموزشی را هم فراموش کنید. خبری از مالیات و این‌ها هم نیست. هیچ کس هم با برنامه‌های آموزشی زبان انگلیسی به عنوان زبان دوم وقتش را تلف نمی‌کند.

فیلم پادآرمان‌شهری کلاسیک «فرار از لس‌آنجلس» است. در این فیلم و عنوانش نوعی طعنه نهفته است، چرا که زمانی لس‌آنجلس جایی بود که یک آمریکایی معمولی می‌خواست به آن‌جا فرار کند، اما در لس‌آنجلسِ این فیلم، زندگی تبدیل به جهنم شده است. در چنین وضعیتی، تمدّن به روزی افتاده که تنها کسی مانند کیانو ریوز یا کرت راسل می‌تواند آن را نجات بدهد. چیز امیدبخشی وجود ندارد.

 

کرت راسل در نقش اسنیک پلیسکن در فیلم «فرار از لس‌آنجلس»

کرت راسل در نقش اسنیک پلیسکن در فیلم «فرار از لس‌آنجلس»

فیلم‌های پادآرمان‌شهری همیشه جهانی را به تصویر می‌کشند که وحشتناک‌تر از دنیایی است که هم‌اکنون در آن زندگی می‌کنیم. همان‌طور که عمران صدیقی در مقاله‌اش که سال گذشته در آتلانتیک منتشر شد اشاره کرده، در چنین جهانی سفیدها هستند که بیش‌ترین رنج را متحمّل می‌شوند. این جهانی است که سفیدها مانند اقلیت‌های سرکوب‌شده سلّاخی می‌شوند. مثل این می‌ماند که ماری آنتوانت مانند یک چوپان فقیر لباس بپوشد و در پتی تریانون Petit Trianon ظاهر شود. چوپان‌های واقعی از چنین چیزهایی خوش‌شان نمی‌آید و این یکی از چیزهایی بود که باعث شد سر ماری آنتوانت از بدنش جدا شود. فرانسه‌ی تحت رهبریِ روبسپیر هیچ بود، اگر یک جامعه‌ی پادآرمان‌شهری نمی‌بود. ماری آنتوانت و همسرش به قیمتی گزاف به این موضوع پی بردند.

نزدیک‌ترین فاصله‌ای که هالیوود به فیلمی پادآرمان‌شهری رسیده است که در آن بزرگ‌ترین مشکلات را اقلیت‌ها دارند، فیلم «منطقه ۹» است. «منطقه ۹» را یک کارگردان سفیدپوست ساخته است. فیلم‌سازان سیاه‌پوست احتمالاً دلیلی نمی‌بینند درباره‌ی جامعه‌هایی در آینده فیلم بسازند که در آن‌ها بی‌عدالتی موج می‌زند، بچه‌ها از گرسنگی رنج می‌برند و فقیران را آزار و اذیت می‌کنند. گروه‌های اقلیت و فقیران همین حالا هم در چنین جهانی زندگی می‌کنند. چرا باید نگران رویدادهای سال ۲۵۲۵ باشند؟ در نیجریه، بولیوی و دیترویت اوضاع به اندازه‌ی کافی بد به نظر می‌رسد.

گاهی هم خیالِ پادآرمان‌شهری از آینده، یک غرب وحشیِ سایبرپانک است که در آن روبات‌ها و سفینه‌های فضایی جای گاری‌ها و دلیجان‌ها را گرفته‌اند. می‌توان گفت این گونه فیلم‌ها نسخه‌های آینده‌ایِ فیلم‌های کابویی هستند که جهانی را به تصویر می‌کشند که در آن قانون و نظم ناپدید شده است، آدم‌بدها آدم خوب‌ها را مغلوب کرده‌اند و همه منتظرند آپاچی‌های آدم‌کش یا کومانچی‌های خون‌آشام از راه برسند و همه جا را به آتش بکشند. اصلاً تفریح خوبی نیست!

داریل هانا در نقش پریس در «بلید رانر»

داریل هانا در نقش پریس در «بلید رانر»

گفته می‌شود در همه‌ی این پادآرمان‌شهرهای افسرده رگه‌ای مثبت و تاییدکننده‌ی زندگی وجود دارد، و این رگه‌ی مثبت به خاطر وجود امثال شین Shane یا ویات ارپ Wyatt Earo نیست که سر و کلّه‌شان پیدا می‌شود و حساب آدم بد‌ها را می‌رسند. بینندگان می‌توانند با خیال راحت نفسی از سر آسودگی بکشند، چون رویدادهای وحشتناک در گذشته اتفاق افتاده و اکنون دوران بحران سپری شده است. فیلم‌های وسترن برای کسانی تولید می‌شدند که فکر می‌کردند آینده روشن است چون همه‌ی دزدان مسلّح، نامردها، سگ‌های قانون دودوزه‌باز و کومانچی‌ها مدت‌ها پیش از بین رفته‌اند. آنچه که غرب قدیمی را آن همه جذّاب می‌کرد، قدیمی بودنش بود.

فیلم‌های پادآرمان‌شهری برای کسانی جذاب است که دقیقاً عکسِ این را درباره‌ی آینده تصور می‌کنند. پادآرمان‌شهربازها موافقند که گذشته بد بوده است، زمان حال هم بد است، اما آن‌ها بر این باورند که آینده قرار است خیلی خیلی بدتر باشد: آمیزه‌ای شیطانی از همه‌ی زشتی‌ها و پلیدی‌های گذشته که با فساد و تبهکاری‌های آدم‌های بسیار بدتری در آینده ترکیب شده است. آدم‌هایی که موسولینی، استالین و فیل کالینز پیش‌شان برّه‌های سربه‌زیری به حساب می‌آیند.

چرا فیلم‌هایی مانند «عطش مبارزه»، «بهشت» و «Dredd» همواره جهانی را به تصویر می‌کشند که همه در آن بدبختند؟ چرا فیلم‌هایی مانند «واگرا» و «The Giver» همیشه جهانی را نشان می‌دهند که آدم‌های آن شست‌وشوی مغزی شده‌اند و در نوعی انقلاب مدنی دروغین زندگی می‌کنند؟ شاید دلیلش این باشد که واقعاً گمان می‌کنیم آینده تاریک است و در آینده تنها فقر، روبات‌های پلیس، کامپیوترهای از رده خارج و مدل‌های لباس عجیب و غریب در انتظارمان است. چنین باوری مُردن‌مان را آسان‌تر می‌کند، چون می‌دانیم احتمالاً زمانی می‌میریم که مرگ خوب بوده است.

جنیفر لارنس در فیلم «عطش مبارزه: زاغ مقلد - قسمت اول»

جنیفر لارنس در فیلم «عطش مبارزه: زاغ مقلد – قسمت اول»

یا شاید دلیلش این باشد که آدم بزرگ‌ها به نوه‌هاشان حسودی می‌کنند و فکر می‌کنند حالا که قرار نیست خودشان از موهبت‌های آینده برخوردار شوند، پس هیچ کس دیگر هم نباید از آن لذّت ببرد. زیاد جالب نیست، اما ذهن آدم‌های میان‌سال همین‌طوری کار می‌کند. پدربزرگ لویی شانزدهم زمانی گفت: پس از من، بگذار طوفان به پا شود.

و یک پرسش کلیدی: چرا کارگردان‌ها به ندرت فیلمی درباره‌ی آینده می‌سازند که سیاه نباشد و کابوس یک رژیم توتالیتر بر سر جامعه سایه نینداخته باشد؟ اگر بر این باور باشیم که جوامع بشری در طول تاریخ آرام آرام رو به پیشرفت –و البته نه بدون اوج و فرود- بوده‌ است، چرا نمی‌توانیم آینده‌ای را تصور کنیم که تمدّن فرونپاشیده باشد، کنترل امور دست یاغی‌ها نباشد و همه جا نور کافی وجود داشته باشد؟

نزدیک‌ترین فیلم به این ایده، Sleeper وودی آلن است. فیلمی که در آن صاحب شیک‌پوش یک فروشگاه می‌خوابد و وقتی بیدار می‌شود ۲۰۰ سال بعد است و متوجه می‌شود… وارد پادآرمان‌شهری شده است که توتالیترها آن را اداره می‌کنند! دوباره به خانه‌ی اول برمی‌گردیم: کسانی که نمی‌توانند به یاد بیاورند در گذشته فیلم‌هایی درباره‌ی آینده ساخته شده، محکومند زمان حال را تکرار کنند.

 

این نوشته‌ها را هم بخوانید:

فیلم‌هایی که در سال جدید برای دیدن‌شان لحظه‌شماری می‌کنیم

وقتی یک انیمیشن کوتاه درباره ساختن پل، این قدر تکان‌دهنده می‌شود

نقد فیلم در میان ستارگان در سایت اند ساند: در پیچیده‌ترین اعماق فراسوی زمان و مکان، خیال‌های بین‌کهکشانی کریستوفر نولان باز هم کاملا آمریکایی است

یادداشتی پیرامون در میان ستارگان: نسبیت انیشتین در قاب کریستوفر نولان

 

 

منبع: theguardian

نخستین دیدگاه را شما بنویسید!‏
 
نظر شما چیست؟ »

 

شما باید وارد شوید برای فرستادن یک دیدگاه